Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 آذر ماه سال 1386
این برای من اومد :

تو یک تیپ "نابغه" هستی. تو می توانی ساکت و کم حرف باشی اما پشت ماسک خاموش و کم حرف تو، یک ذهن فعّال وجود دارد که به تو اجازه می دهد که همه موقعیّتها را تجزیه و تحلیل کنی و در پایان، راه حل های خلّاقانه و دور از ذهنی را انتخاب کنی! مردم عادی این تحلیلهای ذهنی تو را نمی فهمند و فکر می کنند که پنهانی مشغول دوز و کلک چیدن هستی!

به هر حال، سلیقه و اصالت، نقاط قوّت تو هستند و مردم وقتی که تو را بشناسند، به قضاوتها و تصمیماتت احترام می گذارند. و اگر یاد بگیری که فقط یک کم خوش برخورد تر باشی، می توانی رهبر بسیار خوبی باشی. تو مطمئنّاً چنین تصوّری را در همه ایجاد می کنی. فقط مطمئن شو که همه نقشه ها و دسیسه هایی که پشت پرده مشغول کار کردن روی آنها هستی، بی خطر باشند!



http://www.iranmatch.org/personality/index.php


شما هم امتحان کنید .
سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386

 

اگر که کالاها بـازم قیمتاشون قد کشیده
اگر ترافیـک خفنه ، موبایـلا آنتـن نمـی‌ده
کنکور اگر که مشکله
حل نمی شه معادله
هرجا اگر خرابیه
تقصیر بدحجابیه !

***

اگر تو هر وزارتی پارتی و رشوه جاریه
اگر تـــو هـر اداره ای تخـــــلفِ اداریـــه
هرچیزی می‌شه زیر و رو
اگر تقلب می‌شه تو
حوزه ی انتخابیه
تقصیر بدحجابیه !

***

اگر که صُب تا شب باید مثل یه دانکی! کار کنی
اگر باید جـــون بکنــی تا همــسر اختیــار کنــی!
اگر یکی«جون»نداره !
برای شب نون نداره
یکی خونه‌ش کبابیه
تقصیر بدحجابیه !

***

اگر فلانــی داره با فلانــی دعــوا می‌کنــــــــه
همش توی روزنامه ها تکذیب و افشا می‌کنه
اگر واسه یه لقمه نون
باید کنار هر ستون
چاپ بکنن جوابیه
تقصیر بدحجابیه !

***

اگر تو تبلیغات می‌گفت:«ما با حجاب کار نداریم
با هرچـی کار داشته باشیم کاری با اجبــار نداریم»
برای رای ِ پرفروغ
اگر که گفتن ِ دورغ
شیوه‌ی رای‌یابیه
تقصیر بدحجابیه !

***

اگر که دانشگاهامون نیمکتِ کافی ندارن
اگر که استادا یه ربع وقت اضــافی ندارن
دانشجو باید بدونه
اگر که تو کتابخونه
معضل ِ بی‌کتابیه
تقصیر بدحجابیه !

***

می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشــــی و یک شب مهتابی باشه
اگر دلم بهم می‌گه
یا تو یا هیچ کس دیگه
آسمونم که آبیه
تقصیر بدحجابیه !

***

اگر خیار گرون می‌شه سالی سه بار گرون می‌شـه
اگر که بــی مقدمـــه میـــوه به نرخ خــون مـــی‌شه

به جون کــامرون دیاز !
اگر که قیمت پیاز
به قیمت گلابیه
تقصیر بدحجابیه !

***

اگر برای ادعا زبــــــــــــــــــــــــــون داریم هزار وجب
ولی تو خیلی عرصه ها همش می‌ریم دنده عقب
اگر دوای دردمون
همیشه صدتا کامیون
شعار انقلابیه
تقصیر بدحجابیه

 

جمعه 14 اردیبهشت ماه سال 1386


نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

چهارشنبه 29 فروردین ماه سال 1386

گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

***  ***  ***

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی * تو با ما شهره آفاق بود  

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود


پاورقی:     * ( این با اون مهرورزی سیاسی فرق فوکوله ! )

دوشنبه 27 فروردین ماه سال 1386

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست

جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

*** *** ***

یاد باد آن که خرابات نشین بودم و مست

وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود

 

 

شنبه 25 فروردین ماه سال 1386


بدیش اینه که همیشه تلخ و شیرین ماجرا توی همه !

جالبش هم همینه !

دوشنبه 30 بهمن ماه سال 1385

انگار دیگه برای من هیچ راهی نمونده ، از هیچ جا !

هر روز دلم به زیر باری دگر است

در دیده من ز هجر خاری دگر است

من جهد همی کنم قضا می گوید

بیرون ز کفایت تو کاری دگر است

سه شنبه 24 بهمن ماه سال 1385


که ممکنه به پنج شنبه قشنگ تر و شنبه از اون هم قشنگ تر برسه !

مخصوصا توی اوج آنفولانزا !

شنبه 14 بهمن ماه سال 1385


 

گاهی صبح با یک صدا شروع میشه !

صدایی لای ثانیه های موهوم صبح پنج شنبه خواب زده بهمن ماه ...

مثل عسل-خامه ای که بین لایه های بستنی منتظر سورپرایز کردنه!  

نمی دونم چرا هر سال بهمن تا عید این همه نازه !

***

گاهی به گذشته بهشتی خودم حسودیم میشه !!!

 

 

سه شنبه 3 بهمن ماه سال 1385

 

فهمیدم فاصله و اشتیاق نسبت عکس دارن !

لابد از بس فیزیک و فرمول و ضریب تناسب خوندم !

یکشنبه 24 دی ماه سال 1385


همیشه تا می خواد این رمان تموم بشه ، رنگ نگاه شخصیت اصلی یه فصل تازه رو شروع می کنه!

پنجشنبه 21 دی ماه سال 1385

اون زمانها

گفت خود دادی به ما دل حافظا

                         ما محصل بر کسی نگماشتیم ...

****

این زمانها:

گفتم از عشق تو بیمارم

                     گفت من نه دکتر نه پرستارم ...

*****

انگار راست گفتن هر جا بری (هر وقت) آسمون همین رنگه  !

چهارشنبه 20 دی ماه سال 1385

 

عشق خودش رو داشت انکار می کرد! من هیچ کاره ... عشق خودش رو انکار می کرد !

حالم بد شد!

چهارشنبه 6 دی ماه سال 1385


گفته بودی که چرا محو تماشای منی

                       وانچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

                       ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

                       ******

ویک لینک فوق العاده البته این قسمتش خیلی دل نشینه 

 

 


پنجشنبه 30 آذر ماه سال 1385

 

اول شب یلدا مبارک  

 

شعرهامو دادم به استاد !

آن حریفی که شب و روز می صاف کشد

بود آیا که کند یاد ز درد آشامی ؟

 

 

 

سه شنبه 28 آذر ماه سال 1385

   رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم

                                    شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی!

                                  ***

سلام ، دیر ، فاصله !

                     با این سه تا کلمه یک جمله بساز !

                                           با این سه تا کلمه یک حادثه بساز ... !

                                  ***

   بدبختی یعنی اینکه تنها راه برات خفه شدن تو مرداب باشه!

   بدبختی بیشتر یعنی اینکه حتی مرداب هم گیر نیاری

                                                        که خودتو توش خفه کنی !

                                  ***

   جدی نگیر رفیق ! این نیز بگذرد ...........

 

 

شنبه 25 آذر ماه سال 1385

:(

 

هیچ جاده ای چشم براه من نیست ! ...

 

چهارشنبه 22 آذر ماه سال 1385

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم

ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

***

 قبلا مستی ام دائمی بود اما الان فقط ۵ دقیقه ای !

خیلی زودتر از اونچه به ذهن برسه چشمم به اون دره عمیق می افته !

لابد برای همینه که دیگه خواب نمی بینم ... انگار خوابهام سقوط کردن توی اون دره ....

سه شنبه 21 آذر ماه سال 1385

دیروز رئیس جمهور به دانشگاه ما آمده بود ! همراه او سه اتوبوس حامل اجوانهای مهربان از دختر و پسر هم آمده بودند . نمی دانم برای چه ؟آخر او در دانشگاه ما هم کمی طرفدار دارد و می توانستند از همانها استفاده کنند ! بعد ایشان حرفهای منتخبین را شنیدند و یه کم توضیحات دادند !برای ورود به سالن ابتدا تا کفشهای ما را هم گشتند نکند پایمان بو بدهد و رئیس جمهور ناراحت وشود ! اما بعد فقط در حد گشتن معمولی ! بود . بعضی از بچه زرنگها موبایل هم برده بودند  ! افراد حاضر در جلو سالن که همان افراد اتوبوس بودند خیلی مهربان بودند و نمی گذاشتند صدا و اعتراض امیر کبیری های بد عقب سالن به گوش رئیس جمهور برسد !ولی گویا موفق نشدند و رئیس جمهور شنید و گفت که امیر کبیری های بد را دوست دارد ! اما چند آدم بزرگ پیکر امیر کبیری های بد را زدند ! و چند تاشان که لابد خیلی بد نبوده اند را با آمبولانس بردند گردش تا دل بقیه بسوزد !رئیس جمهور حرفهای قشنگ زد و بعد توی سیل خروشان همون آدم مهربون ها رفت  !


خیلی ها خیلی چیز ها گفتند که اصلا باور نکنین مثلا کسانی که نبودن! هر کی اونجا بوده می دونه که دقیقا چه خبر بود و چه مهرورزی ها ! همه ما توی دلمون این خاطره رو تا ابد نگه می داریم !

دوشنبه 20 آذر ماه سال 1385

پسر کوری توی این دنیای نامرد زندگی می کرد

که یه دوست دختر هم داشت که عاشقش بود ،

 پسره می گفت اگه چشم داشتم همیشه باهات می موندم ،

 یه روز یکی پیدا شد که بهش چشم داد ،

وقتی بینا شد دید که ختره کوره ! بهش گفت دیگه نمی خوامت برو !!!

دختره با ناراحتی رفت و لبخند تلخی زد و گفت : مواظب چشمهام باش ! ...

 

When you open the door of my heart,you
hear

something like this : the lamasab daro

beband,coler roshane!